در هم اغوشی نان و ازادی....
کودک فردا به لبخندی زنده است....
و من تازیانه باد را به جان می خرم تا....
تا گل شکفته به تاراج نرود....
از خیابان میگذرم ،نگاهم به زنی می افتد که برای داخل شدن به مغازه مرغ
فروشی تعلل میکند....من هم مقصدم همان مغازه است ...لحظه ای به فکر فرو
میروم
که این زن چرا مردد است ..اینور و انور را نگاه میکنم و هر کسی
مشغول کاری است ...
.دختری با پسری سر وقت قرار که نمیتونم اون ساعت از روز از خونه بیام بیرون
بحث میکنه...و پسر با بی ادبی جوابش رو میده که میخوای بیا نمیخوای یکی
دیگه چه زیاده دختر......طرف دیگه رو نگاه میکنم پیر مردی چسب زخم میفروشه
و با نگاهش التماس میکنه ترو خدا بخرید و بقدری سردشه که خمیده تر از قامت
خودش ایستاده اما او ایستاده و گدایی نمیکنه ....
.انسو تر ماشین مدل بالایی
رو میبینم که مرد مسنی رانندشه و جلوی پای یه خانم خوش تیپ هی جلو و عقب
میره و هی بهش یه حرفایی میزنه....اونطرفتر خانمها جلوی ویترین طلا فروشی
هی به همسرشون میگن من اینو میخوام یا این یا اصلا نمی خوام ...
.و خانمی که می خواد یه دونه النگوش رو بفروشه اما روش نمیشه بره تو مغازه
و صبر کرده تا شاید این خانمهای خریدار برن بیرون تا اون بتونه اون یه دونه
النگوش رو بفروشه....معتادی بقدری خم شده که یه دقیقه دیگه حتما با کله
میره تو جوب.....نگاهم رو برگردوندم به خانمی که میخواست بره تو مرغ فروشی
دیدم رفت تو نا خود اگاه منم بعد از اون خانم رفتم داخل مغازه ....زن به مغازه دار
گفت اندازه ۵۰۰ تومان مرغ می خوام میشه ؟مرد که خیلی از این خریدار ها
خوشش نمیاد میگه نه خانم نمیشه پای مرغ میخوای بدم....زن با ناراحتی
میگه به پسرم قول دادم امشب به جای پای مرغ ران مرغ براش بپزم ...
.در حالی که میخواست دست خالی از مغازه بره بیرون یه اقایی گفت
خواهر من یه کم صبر کن ....بعد رو به فروشنده گفت ۳ تا مرغ برای این
خواهرمون بکش بده ببره ..زن گفت :خیلی ممنونم من گدا نیستم...
ندارم اما گدا هم نیستم ....مرد هم گفت میدونم خانم شما هم مثل خواهر
من بگیرید ترو خدا یه روزم شاید شما یه جا برای من کاری کردید زن گفت
از لطف شما ممنونم اما اگر میشه یه ران مرغ برای من کفایت میکنه و بسه
همون رو بدید و مرد دیگه اصراری نکرد و زن یک عدد ران مرغ را گرفت و از مغازه
رفت بیرون.....به خودم اومدم که مغازه دار میگفت خانم شما چند تا مرغ
می خواهید....هیچی نگفتم و از مغازه اومدم بیرون و از خرید منصرف شدم ...
.و بازم صحنه های تکراری که هر روز میبینم و میبینیم و از کنارشون رد میشیم.
...اما نگاه اون زن رو هنوزم نمیتونم از یاد ببرم....... چی به سرمون اومده
تفاوت تا کجا؟ |
![]() | |||||
| |||||
همه می گفتن سخته، رویا هیچی نمی گفت ، بعضی وقتا لبخند تلخی می زد و می گفت: (چی کار کنم باید تحمل کنم) فکر کردم اگه من جاش بودم چی کار می کردم {خوبه می تونم خیلی کارا بکنم، چقدر تابلو می سازم. کسی نمیگه چرا تا دیر وقت بیداری} نه سخته! دیروز زن حسین {یکی از آشناهای قدیمی} گفت: -سخته چطور تحمل می کنی -چی کار کنم باید تحمل کنم –یعنی واقعاً یه ماه نیست –بعضی وقتا بین ماه یه سری می زنه –اینطوری که نمی شه چرا نمی ری پیشش –نمی تونیم وضعیت مالیمون اجازه نمی دهبه سمت خونه که می یومدیم حالش خوب نبود. بردمش سر قبر باباش، کمی گریه کرد. مواظب بود من نبینم. ازش دور بودم، سر قبر مادرم . سوار موتور شدیم که برگردیم. از موتور خوشش می یاد مخصوصاً شب، میگه تند برم -تند برو سعید (بیشتر وقتها آروم می رم ) -موتور وسیله خطرناکیه (اون روز تند رفتم. خوشحال شد.) فردا ظهر خیلی زود رسید. وسایلم رو برداشتم. دم پله ها واستاده بود. قرآن گرفت رو سرم که رد شم . قدش نمی رسید خم شدم. همیشه موقع رفتن می گفت(-چی کار کنم سعید) همیشه لبخند می زنم(-امید به خدا درست می شه) اما همیشه ته دلم ناراحت بودم از زیر قرآن ردم کرد و گفت: -چی کار کنم سعید (لبخند زدم)-امید به خدا درست می شه(ته دلم ناراحت بودم) اشک تو چشاش جمع شد. گلومو بغض گرفت. پاهام سست شد(همیشه موقع رفتن پاهام سست می شه) ولی باید می رفتم -مرد باید کار کنه، سختی ها یه روز تموم می شه(همیشه اینو به خودم می گم) پائین پله ها، دم در بر می گردم و نگاش می کنم، همیشه می خواد بیاد دم در؛ نمی زارم بیاد دم در و رفتنمو نگاه کنه. همیشه می گم برو تو، بالای پله ها وامیسته و من می یام دم در - برو تو (بالای پله ها بود. لبشو می جوید . لبخندی زدم و در رو بستم) چند قدمی رد نشده بودم که لای در آروم باز شد(همیشه وقتی چند قدم رد می شم لای در رو باز می کنه و یواشکی رفتنم رو نگاه می کنه) انتهای کوچه رسیدم و برگشتم و نگاهش کردم(همیشه وقتی بر می گردم می بینم اشک می ریزه) به پهنای صورت اشک می ریخت؛ بغض سنگینی گلومو گرفته بود؛ از پیچ کوچه گذشتم (تو راه که به کویر نگاه می کنم بغضم سنگین تر می شه) به کویر نگاه می کردم؛ چشمام رو بستم؛ بی صدا اشک ریختم.
متنی که خوندید برگرفته از یک داستان واقعی بود امیدوار حق مطلب رو در مورد اون دونفر ادا کرده باشم امیدوارم
1 : مدل جنتل وومن: خدا رو شکر بین این همه مدلای عجیب و غریب یه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم هستن که علاوه بر اینکه مد روز وتحصیل کرده هستن خودشونو گم نکردن و فارق ازسرگرمیهای الکی تو زندگی دنبال پیشرفتن.
|


